این مکان بایگانی شد.

سایه بان تازه:

http://saayeyebaad.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 20:27  توسط ریرا | 

رنج تک زدن کلاغ ها

      عشق بازی شبانه با ماه

              لا به لای سنبله های گندم


حیات مترسک.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 12:15  توسط ریرا | 

زندگی بر ما

می بارد

می تازد

می ریند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 17:31  توسط ریرا | 
بر فراز شاخه ها

ناله می کند

بوف تنها.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 21:14  توسط ریرا | 



از کناره ی زندگی می گذشتم

بی چشم اندازی از مسیر...






+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 23:2  توسط ریرا | 

_ چهار سال پیش:


"نیمه شب ابری

با زمزمه ی باد رقصیدم

خمار آخرین نگاهت

سایه ی صبحم را به دریا سپردم.

از هلهله ی برگهای صنوبران که می گذشتم

شهوت دوباره دیدنت همان سنگینی قدم هایم بود..."



_ امروز:

چیزی از تو به یاد نمی آورم

نه نگاهی و نه آهی

گمان مکن که مرگ را به نظاره نشسته ام

در پی یافتن راهی ، روانم...





+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 19:41  توسط ریرا | 
 

عقاب برخاست

در اعتراض اهالی آسمان

راه از همیشه روشن تر بود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 18:45  توسط ریرا | 


درد به دروازه می کوبد

همچون مهمان ناخوانده ای برای تو


و مهمان همیشگی خیال من.




+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 21:30  توسط ریرا | 

آن روز آمدم


تو نبودی و کنار همان جمعیت همیشه ی حوالی خانه ات

روی نیمکت نشستم.




+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 16:29  توسط ریرا | 


امروز می آیم.


می دانم که فردا

از لمس دوری تو و بوسه

خواهم گریست.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 20:41  توسط ریرا | 
 

پر باز کن

پرواز کن

پرواز تو دیدنیست

 

سر باز کن

آواز کن

آوازت  شنیدنیست

 

از اعماق آمده ام

آنجا که گمان می کنند همان انتهاست

آنجا که سر ها به سقف چسبیده اند

آنجا که جایی نیست حالا

برای من که آمده ام

 

پر باز کن

پرواز کن

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 2:59  توسط ریرا | 



در این روز های واپسین
این لحظات نکبت بار بودن
بیا
بیا و ته مانده ی عشقت را بالا بیاور
خصمت را تف کن بر چهره ام


بیا و ببین چگونه به کنج عزلت خزیده ام
کسی نیست که دستان گرمش را لمس تنم کند


و تنها رنج (همان خدای ناشناس)
پیش از تمام دشمنان
شمشیر از رویم بسته است.



چیزی که انگار در وجودم بود
با همان بی صدایی خطابم کرد و گفت:

دم مزن...


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 5:5  توسط ریرا | 


گفتم: دستت را به من بده

گفت: مهلتم بده

.

.

.

این همه روز و ماه گذشته کم ات بود که به وقت نیامده هم رحم نمی کنی؟





+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 23:23  توسط ریرا | 
 

 

مست می شوم

نه به جرعه ای 

که به عطر موهایت

که مرا با خود برد

که برایت تلو تلو خوران به دار شوم

که به وقت بوسیدن لبهایت کنار شوم

که همین امشب

که همیشه ی من

که تو

که ما

که نبودی و نیستی و نخواهی بود

که "همیشه این منم که می مانم"

که دست رد به سینه ی آن دخترک سر صبح با نگاه متعجبش

که دوباره تو  و قصه ی همیشگی نبودنت

که مست می شوم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 2:28  توسط ریرا | 

 

یک ساله شدی...

 

هی فلانی

کمر به کشتن تن بسته ای

سپیدی را سیاه کرده ای

اما هیچ فکر کرده ای که با اندیشه هایمان چه خواهی کرد؟

 

آری یادمان هست... همین بهار پیش

با "چه شوق بی قیمت و قاعده ای" در گرداب خیال غوطه ور بودیم... اما

بدان که اینک در پی وقوع همان خیال روانیم.

 

تنها به نظاره بنشین...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 11:33  توسط ریرا | 
 

گناه کرده ام و فاش می گویم

.

.

.

اعتراف چیزی از جرم گناه نمی کاهد!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 18:7  توسط ریرا | 

راهی نیست.

تمام می شود.

خانه همین نزدیکی هاست.

فقط چند قدم دورتر.


می خواهی تنهایم بگذاری؟

اینجا؟

حالا که دیگر افق پیدا شد؟


باید بخندم!


نه باران آمد نه کسی صدایت زد. 

ای کاش از اول گفته بودی که تحمل این سکوت و آسمان بلند را نداری.

...



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 2:16  توسط ریرا | 
 

 

عروسک

ببین

حالا دیگه "دوست دارم" هام رو دوست نداری

به چشمام اعتماد نداری

اما نمی دونی تنها چیزی که دارم همینه؟

همینجا...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 2:41  توسط ریرا | 



کاش تنها به بودن در ته یک کوچه ی تاریک فکر نکنی...




+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 20:46  توسط ریرا | 



دل دل که می کنم

        تو از کفم می روی


دل دل که می کنی

                  فرصتم می دهی در دلت خانه کنم...






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:46  توسط ریرا | 

 

نگاهم برگشت و در تلاقی با نگاهی دیر آشنا خشکید.

اینجا تویی و من در برابرت

اینجا منم و تو در برابرم

و او برایم غریبه ای در کنارت که برایت آشناتر از من قریب.

شب پیش تا آستانه ی در رفتم

و در دلم خواندم: "ای صبا نکهتی از کوی نگارم به من آر"

می دانستم تو رفته بودی با او ...

که بگویی بعد از آن شب خداحافظی دیگر باران نمی بارد.

من هم گفته بودم که دیگر از پشت دیوار فراموشی به دیدنت سرک نمی کشم اما

... سرک کشیدم.

ولی چرا ناگهان اینجا

در لحظه ی عزیمت من پیدا شدی؟

.

.

.

در آن بن بست حادثه

تو می خندیدی و من نگاهت می کردم

بی آنکه کسی بفهمد

بی آنکه اشکی بریزم

بی آنکه ...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ساقی نوشت: آی ... دیدمت آی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 21:32  توسط ریرا | 
 

 

سر بر کف دست تکیه می زند

در خود می مانم

گریه میزبان لبخند است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 19:8  توسط ریرا | 
 

ـــ نمی دانم ساعت چند بود و من چند بار به ساعتم خیره شده بودم.

می کشد ٬ می میرم.

 

ـــ پستچی به عزای مادرش نشسته بود.

 

ـــ تو نیستی ٬ گلویم گر گرفته است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 18:27  توسط ریرا | 
 

 

و من اینک زاده شده ام؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 3:20  توسط ریرا | 
 

از تو شرمسارم

که بی بهانه دوستت داشتم

که بی تمنا تنگ در برت گرفتم

که بی دلیل رفتن ناگهان جان سپردم

 

سرد شدم

سرد در آغوشت نهادم سردی خویش را

و سردت کردم

 

سخت است اما

مرا ببخش...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:36  توسط ریرا | 
 

 

 

 

خواب بود

سراب بود

وه چه روياي دل انگيزي!

چه انتظار زيبايي بود وقتي گمان مي بردم پايانش نزديك است

اما چه سود، سراب بود...

 

 

بيهوده در خيال صبح از شب به شفق رسيدم

نمي دانستم تو در امتداد نور حتي به سايه هم نمي نگري

اقليم پادشاهي تو كجا و گليم درويشي من كجا!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:1  توسط ریرا | 

از صداي سخن "مرگ" نديدم خوشتر

وه چه زيبا بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:55  توسط ریرا | 
بوي علف!



در گلستانه چه بوي علفي مي آيد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط ریرا | 

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق

آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرحمی

بر شعله ی زخمی

نه شور شعله بر خنکای درون

آی عشق

آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست.

 

 

                                                          "بامداد"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:42  توسط ریرا | 

من اینجا بس دلم تنگ است

حاشا می کنم دورم و می گویم نه مهجورم نه کس دارم که دارد چشم در راهم.

من اینجا بس دلم تنگ است

و محتاطانه می گویم(چنان که گوش کس نشنوود)

شاید هم کسی مهر مرا در دل نگه دارد.

من اینجا بس دلم تنگ است

ولی این بار می دانم٬ در آنجایی که دیشب بارش باران٬ به سان گریه های من٬

نفیر دل به سوی آسمان سر داد٬ کسی را چشم در راه دارم.

من اینجا بس دلم تنگ است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:5  توسط ریرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
خرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
پیوندها
_ خوزه آركاديوي اول
_ خویش خانه
_ طـلـــــــوع سـایــــه
_ یکلیا و تنهایی او
_ سواد نامه
_ آواي سكوت
_ روحت را رها کن میان آدم ها
_ خط خطی های گاه و بی گاه من
_ الیسا
_ پروا
_ سیمرغ
_ نازنیــــن
_ برتيبا
_ روسپیگری
_ آسمون شب
_ م ا ن ت ا ن ا
_ کمی تا قسمتی ابری
_ سقوط با چشم بسته
_ فکر قاشق زدن ...
_ تــَـنــْهـآ ی ِ وَحــْـشـی ـی
_ گاه نوشت ها
_ روزمرگی های عقاید
_ کلاشینکفر
_ موهبت های مجهول شب
_ آسمان مال من است
_ آرام نویسه های ذهن درگیر
_ اتاق زیر شیروانی
_ نیم مثقال آرامش
_ در محرم ترین ساعات ماه
_ گنــــــــــدم زاری در بـــــــــــاد
_ کازا
_ شکستن سکوت
_ صدایم کن .. هم می آیم و هم می شکنم
_ در ساعت 5 عصر...
_ رونوشت هاي من
_ مغرور
_ قانون آخر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM